۳۰نا |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سکوت
يه شعر قديميه ولی دوست گرامی ام آقای عليزاده به يادم انداخت ... می نويسمش :
مهتاب
بر مرداب هم می تابد
با من سخنی بگو
| لینک | سهشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤ - سینا بهمنش |
همراه
نگران من نباش
روبراهم
رو به راهی که دراز به دراز روبرويم افتاده
جنازه اين جاده را من بايد از زمين بردارم
چشم براه من نباش
يک عمر راه رفته را بر نمی گردم
تا دوباره
حکايت برويم يا بمانيم ما
بايد بروم
بايد بمانم شود
| لینک | پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤ - سینا بهمنش |
برای منوچهر آتشی
توی همون روزهای اول ( بعد از آخرين روز منوچهر آتشی ) دو - سه تا شعر کوتاه توی ذهنم دويد که روی کاغذ آوردم و در انجمن شاعران ايران ، جايی که از نظرات استاد آتشی بهره فراوان برده بودم ، خواندم ... روز يکشنبه بود ... آخرين يکشنبه آذر که در منزل خانم غزل تاجبخش ، خبر را شنيدم ... سخت بود و باورنکردنی ... دلم بيشتر برای اين سوخت که پس از اعلام نامش به عنوان چهره ماندگار خيلی از توهينهارا بی جواب گذاشت و رفت ... هرچند اگر می ماند بعيد می دانم بعد از يک عمر زندگی بدون جنجال جوابی ميداد .... بگذريم ... که گذشت و رفت ...
۱ -
ستاره نبود
دور از دست
يکی بود
مثل من و تو
اما
ستاره چيدن ميدانست
۲ -
آخرين شعرش
خطی صاف ---------------------
از صميم قلب
غزل رفتن
۳ -
ورق می خورد
ورق می خورد در باد
اعجاز الفبا
آن مرد آمد
آن مرد در باران .... نه !
آن مرد با باران آمد
آن مرد با اسب
اسب سپيد سرکش
رفت
تا بنشيند کنار عبده
زخمهای هم را بشمارند
هرکه زخمش بيش
عشقش بيشتر
دشت شقايقش ديدن داشت
| لینک | شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤ - سینا بهمنش |

